امروز چهار روز از فوت پدر بزرگ بابایی میگذره چند روزه که خونه نبودیم از روز چهار شنبه که دایی رضا وخانواده از کربلا اومد رفتیم دیدنش بعدشم شب رفتیم تولد سجاد کوچولو باز فرداش صبح رفتیم خونه مادر جون چون شب بابایی نبود مارو ببره خونه دایی رضا که مهمونی بود خلاصه شب مامانیت خبر داد که جد بزرگوارت فوت کرده فردا صبح بابات اومد دنبالم بریم تعزیه من خیلی خسته بودم چون شب خونه مادر جون تو و سوگند خیلی شیطونی کردین دیر خوابیدین وقتی رسیدیم دیدیم دارن جنازه رو از خونه میبردن سر خاک چون هوا خیلی گرم بود نرفتیم ما آخه پسرم مریض میشد اون روز ما تا شب اونجا بودیم شب اومدیم خونه راستی خونه موش اومده بود نمیدونم از کی وو از کجا خیلی اعصابم خورد شده...